
روزگار را میبینم که میگذرد چنان شتابان که گویی سگی هار او را دنبال کرده با خود می اندیشم این خواب است یا هشیاری هر چه هست آنقدر گیجم که نمیدانم پیرامونم چه خبر است صبح ها شب میشود و شب ها صبح و من به امید صبحی دیگر یا شبی دیگر که بیاید یا بگذرد ...
ادامه مطلب
ساده هستمساده می بینمساده می پندارم زندگی رانمیدانم مگر جرم استسادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرمولی باز هم ساده می مانم…و ساده میمیرم…اما…ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …...
ادامه مطلب